سعید و ما
موقعی که دنبال قالب جدید برای وبلاگ می گردم به این فکر می کنم که سعید غمگین نیست و قالب وبلاگ او نباید رنگهای تیره داشته باشد. حتی نارنجی، چون که نارنجی شبیه به رنگ غروبهاست و سعید طلوع است نه غروب... مردی بدون چتر در وسعت آواز بارانها قدم می زد مردی پر از اندیشه های روشن باران در سرزمین شاخه های خیس در سرزمین پاک جنبشها و رویشها جاری ترین احساس دنیا بود باران تمام دشت را می خواند مردی پر از باران در لحظه های رود، پیدا بود رقصان و بی تکرار..... گویی در آنسوی بغض دیوار از پیام آور صلح و رحمت لحظه هایی ست به قدمت قرن غرق در واژه های محبت باز پیچیده موج صدایش عطر دریا و خورشید دارد مثل باران که بردل نشیند مثل باران که بردل ببارد حس زیباترین شکل بودن مثل زیبایی بت شکستن مثل احساس رفتن در آتش به خدای دگر دل نبستن هفت طوفان و هفت آسمان عشق تادل چشمه ناگهانی هفت دریا و خورشید تشنه تا دل سازهای نهانی آرزو می کنم بینوا دل بال بگشایی و پرگشایی تاکجا تا کجا می توانی تا کجا وحشت و بی نوایی یک خدا یک خدا باشد و تو کعبه های دروغین نباشد امپراطوری عشق باشد این خداهای رنگین نباشد آه ای دل دعا کن بیاید آفتاب حقیقت محمد! فروردین 88 - عربستان آفتاب لحظه های نازنین برگرد از جاده های آمین برگرد مانده ام تنها دورم از لمس درختانت از خیس بودنها، لبریز بودنها از حس تو دورم ای نام تو آغاز رویشها من می رسد اما من بی تو روزگار آلوده ی تنگ غبار آلود هیچ درهیچی که چیزی نیست ای راز رویشها داستانهای دروغین این روزگار تلخ بی روزن! در ذهن من افشانده پندار اسارت را ای راستین برگرد تو، آن بهار روشن مشروحی،با حس بغضهای فروخورده یک جام عاشقانه ی مستی ساز،با طعم لحظه های دل آزرده زیبایی ای پرنده ی رویایی، فصلی پراز حقیقت و معنایی فصلی پراز شکوفه ی شادیها، فصلی پراز درختِ ترک خورده هنگامه ای درون نگاه توست، که شکل شاخه های درختانی ست در عمق لایه های درون من، ریشه به پیچ وتاب جنون برده سرمیخورم درون زمستانها، ره میبرم به شوق معماها از خاطرات شهر صدای تو، تا کوچه های ساکت پژمرده طی میکنم طریق سکوت امشب، ره میزنم به جاده ی دور از دست با کوله ای به وسعت دلتنگی، از جاده ای که تاب مرا برده
سعید همیشه خندان بود و بهارها برای او شایسته ترند. چون سعید، خودش بهار بود.
گلدانهای تزئینی که در خود یک یا چند گل دارند هم مناسب نیستند چون که گلدانهای مصنوعی با گلهای جداشده از شاخه، نشانی از خودخواهی آدمهاست و سعید اینطور نبود.
حتی گلدانهایی که در آنها گلها کاشته می شوند هم کوچک و محدودند. و از سعید بزرگ و آزاددر کنار تصویر گلدانی نوشتن تضاد عجیبی از محدودیت در کنار بی نهایت می سازد.
روحی که جهان برای او آنهمه کوچک و تحمل ناپذیر است که هیچ اراده ای قادر به پای بند ساختنش نبود.
خوش به حالت سعید....
............

